تبليغاتX
چه خبره ه ه ه!!؟

....از رگه خشک من معلومه خونی نیست تو بدنم........این یه بارم فقط بااشکای خیسم خوندم ازت....

((happy holloween))  امید وارم همه خوب و خوشحال باشن تو این روز....این روزا-هوای خوب-دقیقه های خوب...خنده های واقعی و قشنگ.

-این روزا خدا باهامه-همیشه بوده...حس میکنمش...همینجا...روبه روی خودم...-

-این روزا هر چیز عادی که امکانش هست-واسم هست.بازم من....لعنت به چیزایی که نمیتونی ازشون بگزری و تا نرسی ام خوش بخت نیسی...حتی اگه ارزوی خیلیارو تو تو مشتت داشته باشی-

-شاید بی حوصلگی یه روز....شاید یه روز افسوسشو خوردم-ولی فعلنا نع!!

-مامان من ببخش-ماما تو تو جایی که هستی خیلی خوبی-عالی-ماما حق تو این نبوده..این نیس...اونی که خوب نی منم و اونی که رفت و قیده خودشم زد-ماما من از دست رفتم...-و تو باز من و بخشیدی و اونو...هنو نمیدونم میخوام باهات چیکا کنم...اینقد واسه من ارزو نکن...این قد موهای این دخترو باخیال نباف....یادت نی همیشه با جیغ و داد بازشون کردم...؟ قیچی تو دستمو ببین وبکن از من...خدا ببخشه گناهامو-

-دستام بو سیگار میده و دفتره جلوم سیاه تر میشه....یه لیوان اب سرد کناره تختم و پایین چشام سیاه سیاه...این چیزایی که تو مغزمه واسم کافیه...همه بدونین!من با صدای موزیکم مست میشم و این جهنم بهشت منه....-

-یه شبایی هست که من تو دنیام...اونجا قدم میزنم و یه لباس مشکیه توری....-با پاشنه های بلند....ماما...نترس من خیلی وقته کمر درد نمیگیرم....-

خدا عاشقتم...........میشه یه وقت بم بدی فقط با هم قدم بزنیم؟فقط من و تو...میشه من برات بخونم و تو بگی بلند تر بخوان...خدایا...صدای تو خوب است....ببین من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم....بیا تا برایت بگویم....اینبار ولی...با تو بودن...چه خشبختی بزرگی است....-

-تهران من حراج....ایران من....تن من...

من به هیچکی کاری ندارم...!ولی نمیدونم...خدا تورو خیلی بیشتر از من میخواسته که این هوا بهت حال داده..؟؟!

-خیلی وقت نمونده....از این اجبار ها....کاش میشد کند و رها شد...-ولی هیچ فکرش را کرده ای بعدش چه بود؟؟

-پایانی نیس....

+ تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 1:31 نويسنده سوگند |
در شب کوچک من افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد...

در شب کوچک من دلهره ویرانیست.گوش کن....وزش ظلمت را میشنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم.من به نومیدی خود معتادم.معتاد!

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است....ابرها  همچون انبوه عزاداران لحظه ای باریدن را گویی منتظرند...

لحظه ای-و پس از ان......هیچ.

پشت این پنجره شب دارد میلرزد و زمین دارد باز میماند از چرخش.......

                                                                                                         فروغ

درود.یه چند وقتایی بود نیومده بودم.یا ننوشته بودم اینجا.چون زندگیم یه کم شلوغتر شده و ذهنم....خلاء محض.

خب کلا که رفقا ا بلگفا کندن!یعنی این لینک دوستیای منو نیگا کنی-کلا شاید ۲ تاشون هنو باشن!یا کلا بیخی وب شدن-یا فیلترن.اینترنت ازاد!مام ای....نمیبندم اینجارو....

گاهی میام.تابسون....خیلی خوووووووهه!اصلا من شیفته ی تابستونم!خرابشیم یه جورایی!کلا تابسون یعنی ایده عال!یعنی اونجوری که میخوای زندگی کن!!!-برا زندگیم کلی برنامه دارم .هرچند انگشت شمارن بارایی که با برنامه پیش رفتم!شبای تابسون.... خیلی خواستنیه!عینهو چند پک marlboro light!!!الان همه چی نسبت به کیفیت زندگی که داریم خوبه برام.خدام خوبه -شبام خوبه...ـمام عینهو ومپایراـفقط این وسط من گهم!!!که عجیب با خودم حال میکنم!از خودم کام میگیرم-فقط دودش  تو صورته همه دورووریام!زندگی...زندگیه!!!!نوشتن....خدایی خیلی ممنون-شکرت که این نعمتو دادی.

این روزا یه سری نمایش دیدم.با شوفی.

-اخی...مامی خوبم.خیلی مرسی که انقدر خوبی....همیشه میگم هیچوقتا نمیتونم مثه تو صبورو مهربون باشم فرشته ی من.هیچوقت.   مامانی گلم-ببخش که کلی بار از زندگی بات اووووق میزنم-ببخش که خیلی وقتا دیگه نمیخوامت.ببخش.ببخش که من اینم-من همینیم که هسم.همین.نمیخوام عوض شم.

-مردم روزی به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب باد اورا با خود برد.....  .

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 1:44 نويسنده سوگند |
سلوممم.زندگی شوما چطوره؟

ماله من یه کم فرق کرده اما نه فرقه خوب!کیفیت همه چی اومده پایین!

منهای ارزوام واسه موزیک.

تا عید فک نکنم اپ کنم.ولی میام سر میزنم-درسو ریدم-خو درسی که علاقه ای ندارم بهش...!!ای وسط دلم فقط برا استعدادی که خدا داه-حتی برا چیزایی که دوسشون نرم و حرصای ماما میسوزه.

موزیک واسه همیشه تو زندگی منه....زندگی من واس همیشه رو موسیقی میرقصه....واس همیشه-هنر....((خو اگه خدا یه موقعیتی بهت داده که زندگی خوبی داشته باشی-که کارایی که دوس داری و انجام بدی و حال کنی و راحت باشی-بشین شکر کن وخفه شو اینقد ک.س.ش.ر نخون!!!))--.مخاطب خاص.--

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 15:20 نويسنده سوگند |
جونم بالا اومد-یه ساعت فک کردم اون بالا چی بنویسم-(موضوع)ولی خو...

بیننین من وبه همه رو دیدم ول نظر ندادم.چون حسش نی-وختش نی.دنیاش نی...!

اه ..!!!حالم :قیلی ویری گیج تو اتاقم ساکت...(دوباره نیستی پیشم باز افتادم یادت !((نررره..!!))خو من یاد هیشکی نمیوفتم-جز خودم.

نمیدونم چرا قبلنا اینقد ورقای دفترمو سیاه میکردم-ک-س-ش-ر مینوشتم-ولی الان حوصلش نی.زندگیش نی.ولی باز مینویسم.خو من باس زندگی کنم دیگه....!

نموخوام الان اینجام بنویسم.باشه یه وخ دیگه.

*راجع به اون که گفتم:قبلانا کلی ک-س-ش-ر مینوشتم....اون شررررا زیادیه واس بقیه...!!!

*البومه عرف و خریدم-کارش خو شده تقریبا-

*خدایا میدونم منو داری....تا اخله دنیات موخوامت......بام باش.

*خدا یه پیشنهاد بده واس ردیف شدنم.(البت من ردیف هسم همه جوره)

*صبح به خیر تهران من عاشقه توام...!!!ایرانم البته دیگه داره بابای منو در میاره هااا!!!ولی بازم همه جوره میخوایمش.ولی بازم ....

*رویای منو بدوز روی ابرای دور.....دنیای منو بخون....سوی فردایی خوب ...میریم.....خدا جونی...

تا یه روز دیگه-یه دنیای دیگه......در پناه خدا جونی.....

+ تاريخ جمعه هفتم آبان 1389ساعت 10:29 نويسنده سوگند

کجایی ؟ بشنو ! بشنو !

من از آن گونه با خویش به مهرم

که بسمل شدن را به جان می پذیرم

بس که پاک می خواند این آب ِ پاکیزه که عطشان اش مانده ام !

بس که آزاد خواهم شد

از تکرار ِ هجاهای همهمه

                        در کشاکش ِ این جنگ ِ بی شکوه !

و پاکیزه گی ِ این آب

                        با جان ِ پُرعطش ام

کوچ را هم سفر خواهد شد.

و وجدان های بی رونق و خاموش ِ قاضیان

که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند

به خود بازم می نهند .

 

از : احمد شاملو

 

 سلوووووووووووم...!!!!چطورین شما؟؟!!هووووم؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدهی-دنیای ما نیز میگذرد!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خو....میگین چرا دیر اپ موکنم؟؟!چون که.....من دیگه حوکصله نوشتن ندارم-تایپ کردن که بمونه>اره حوصله نوشتن نی-یهنی حوصله چیزی که تو تموم بی حوصلگیای زندگیم ولش نکردمو الان نرررررررم!

البت:شاید درس شه...چون متفجه شدم حوکصله هیشی و ندارم!!!از کجا؟!

خو مثلا دیروز خوافیده بودم-موخواسم برم حموم-بهد هی خودمو میپیچودم-هی میگفتم نیم ساعت دیگه میرم.یه ساعت دیگه.دو ساعت....اخرشم ساعت ۲ شب رفتم!

خو...کلا...مثلا حوکصله نرم برم ا تو یخچال یه چی بردارم کوف کنم...!

راستی-۲تا خفرررر:

۱ـمامانم نی>>>>>>>>رفته لبنان-قرار بود با دوستان برن مالزی که شد لبنان!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

۲ـشنبه-۲۰شهریور/۱۱ سپتامبر-تفلددددددددددم بودددد!!!Yah

در مورد خفر افل باهد بگم....مامی بنده تا یکشنبه دیگه نیاد ایران.

در مورد دفمی هم....ای بهد نبود

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به یه نتیجه رسیدم روز تفلدم-که:شبای این شهره پر اشغال چه قد خکشله...!Flower

خو.....۵شنبه که اخر شب با مامانو خاله رفتیم فرودگاه-وقتی وسایلو اینا رو گزاشتیم که رد شه و موخواسیم بریم:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منو مامی و خاله وسایلو برمیداریم(من کیف خودمو چمدون مامان)

همه کسایی که اونجا تو بازرسی نشسن(۴تا زنه...)زل زدن به من...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

موخوایم بریم تو که زنه رو به من:خانوم شما نمیتونین برین تو!

من:بله؟واس چی؟    زنه: نمیتونین برین تو..!!

من:خو اینو یه بار دیگم گفتی-میگم واس چی؟؟Whoop De Doo

زنه:تیپتون مناسب نیس!

من:تیپم مناسب نی؟؟مامان:تیپش چشه؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد-زنه:خانوم میگم مناسب نی-اصرار نکن!

-مامان:اصرار یعنی چی؟میگم تیپ این که مشکلی نداره به اون صورت!

-بهد برمیگرده منو نگا میکنه:مانتوم  خیلی بیشتر از یه وجب بالای زانومه!

مامی خودشو میزنه به اون راهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زنه:خانوم-رنگه مانتو و شالش خیلی روشنه!مانتوشم کوتاس خیلی-موهاشم...

مامی:رنگه مانتوش که خردلی-طلایی!مانتو خودتونم که سفیده!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زنه:ناخوناش لاک داره!موهاش- من :نمیدونسم باید واس فرودگاه چادر سرم کنم!

-مامی:هیشی نگو!خانوم اگه شالشو بیاره جلو...؟؟

زنه:نه-اگه منم بزارم-حراست باز جلوشو میگیره-اونوخ باید جریمه بده!

من:مامی من بیرون ا پشت شیشه نگات میکنم-Whoop De Doo

خدافظی میکنیم:

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زنه داره یه چی به مامی میگه-مامان گوش نمیده-میره تو سالن....

منم میرم بیرون!پشت شیشه واستادم-همه میان ا پشت شیشه خدافظی میکنن!مامی زنگ میزنه به من-داریم ا پشت شیشه حرف میزنیم...!!!مامی همون حرفایی که ا یه هفته قبل شب و روز زده رو باز میگه!بعدم میگه تو برو...مایه ساعت دیگه معطلیم اینجا!

-من:میمونم!

-مامی:برو..!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اخرش بهده ۱۰ مین میرم طرف ماشین!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من تو دلم حس میکنم چه خد از ایرانم متنفرم....

دیگه این که.....دیگه این که هیشی...Sunدیگه این که....همه زاخارا بدونن من هنو حالم خوفه-هنو اینجام-هنو موندم و میمونم.....حتی اگه هیشکی نباشه اینجا.....من هسم-چون خدا جونیم هویجاس....چون که دیووونتم خدا....

مامی که نی من همش بیرونم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدیا اگه ام خونه م....پای نت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو تلفیزونم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد یا خوافمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یکی گفت:چشه مامانه رو دور دیدی و....

چون مامی ما عخیده داره:درو دیوارای این شهر-ارزش هر رو دیدنو نررررره...!

حالا من میگم:موخوام اینخد برم بیرون.....تا حالم ا این شهر بهم بخوره!نه خو....میگم:واس این نی!بی کاریه!به هیش خری ام ربطی نره من چی کارم تو روزام و با کیا میپرم!

مامیم که بود فرخی نمیکرد.

خو دیگه...روز تفلدم دوستان گرام با یه کیک مارو خر کیف کردن!For YouCheerleader

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدنه-خر کیف نشدم.ولی باز دمشون جیز.

یه چی دیگه-من واسه این اپ همه رو دهوت نوموکنم!چون حوکصله نرم...!!!و ای که من تا ۵ شنبه کم میام نت-پس تا ۵ شنبه منتظره جواب نظرا نواشین!(فردا شاید خفریدیم)

دیگه ما بریم دیگه....تا اپ بهدی-فک کنم ۵ شنبه!چون تابسون کم کم داره میره درک....منم موخوام ثانیه هاشو دو دستی بچسبم:خوشحال از این که تو بهترین ۳ ماه سالیم...همه چی عالیه ولی اگه بزاره پاییز...

-خیلی زود کله زندگیت میشه یه مش خاطره که واس بعضیاش حاضری کله زندگیتم بدی....

-....سیره از این رویا...داره میره از این دنیا...(فهلنا که هویجام)

-میدونی تو زندگی چی جالبه؟؟ای که هیشی جالب نی...!

-فرق کردم شاید.

-اینور تو این همه شلوعی هیشکی نی.

-چرا همه موخوان ا ایران برن؟بهد اونایی که رفتن موخوان بر گردن؟

-چه قد بده اون کاری که دوس داری و یکی برات کنه که دوسش نداشته باشی...

-خدا جونی کمکم کن....

دلم یه جوریه....کمبود یه چی-یه کی....دلم شاید واس یکی تنگه...ولی واس کسی نی....شاید فقدان خدا....

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 22:45 نويسنده سوگند |
هویجوری نوشتم-موخواسم بگم حوکصلم نی دونم کجا رفته گم شده.....!!!!!!

 این چن روزه مونده هی زود زود اپم.....خوتون بیاین دیگه!!!!

حوکصله خفریدن نرررررم!!!!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 13:25 نويسنده سوگند

              ((همیشه بام بودی و هستی همیشه.....)))                                                                                                                        -ایوان تهی است و با غ از یاده مسافر سرشار.در دره ی افتاب سر

بر گرفته ای:کنار بالش تو بید سایه فکن از پا در امده است.

دوری-تو از از ان سوی شقایق دوری.

در خیرگی بوته ها کو سایه ی لبخندی که گذر کند؟

از شکافه اندیشه کو نسیمی که درون اید؟

سنگریزه ی رود بر گونه ی تو میلغزد.

شبنم جنگل دور-سیمای تو را می رباید.

تو را از تو ربوده اند-واین تنهایی ژرف است.

میگریی-ودربیراهه ی زمزمه ای سرگردان میشوی...سهراب.-

سلوووووم!چطورین؟!اای...مام بد نیسیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

....خب بلاخره تابستونه دیگه!

ما و زندگیمونم علاف!!راسی.....ماه رمضونتون چه خفر؟؟من که خیلی حال میکنم با این ماه مهمونی خدا!کلا یه حسیه...افطارای خونوادگی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

!!!دیشب کل خونواده خونه خاله بودیم.هم افطار بود هم تفلد دخی خاله ی کوچولوم!سارا زشته!تفلد یه سالگیش بود تازه!بعد اونوقت هی از اینور خونه میرفت اونور...تعادلم که نداشت...2قدم 1بار کله پا میشد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

!من و نرگس(دخی داییم)هی 5 دقه یه بار میگفتیم نیگا...چه کوچولوهه!!خب خیلی نیم وجبیه دختره!یعنی خب یه سالشه دیگه!اها راسی یادم رفت بگم...سارا از من متنفره!منم هویجور!ولی این بازیو خود سارا شروع کرد هههههها!!!

بزگریم.خلاصه این که...روزه هاتون قبول راسی!(اگه اهلشین).تو رمضون....!اصلا حال نمیده بری بیرون....یعنی انگار برنامه ی شهر کلا عوض شده!ولی من شخصا با شلوغی خیابونا و مغازه ها مخصوصا شیرینی فروشیا و اش فروشیا و نونواییا 1-2 ساعت قبله افطار حال میکنم!تو رمضون که هر چی برنامست با رفقا-بالای 9 شبه!ایفل بشه ها میگفتن سینماهام سانسشون اضاف شده...!خب سینما کلا اخر شب یه چی دیگست...5-6 نفری بری سینما...پاپکرن بخوری و فیلمای جوات ایرونی و ببینی و هی الکی بخندی.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

..!پارسال که تا سحر فیلم داشتن!خلاصش دیگه...اوووهووم...من از همی فردا صبح.باس بشینم خر بزنم!!!!!خب درس خوندنو دوسس دارم ولی تو تابستون...حاضرم شکنجم کنن ولی درس نخونم!ای خدایا...پروردگارا...یه کمکی کن  این ازمونرو رد کنم....!5شهریور ازمون دارم و باید قبول شم.باید از اول تا سوم شم!من میتونم!چیه؟میخوام به خودم روحیه بدم!!خو دیگه.....اها....یعنی تا 5 شهریور نیتونم اپ کنم....البت احتمالا!چون باید خیلی بخووونم!!!دیگه حرفام ته کشید!کاش خوب بدم..امتحانو!یعنی خوب کافی نی....باس عالی بدم!خو من  باید قبول شم ولی....ته دلم همش داد میزنهL((تو باید هنر بخونی!!هنر!بازیگری!موسیقی........)ولی خو بی خی....ما همی مهندس میشیم!

همی دیگه...من که نیسم...شما بیاین سر بزنین.

فعلنا.....این یه ماه و خوردی از تابستونو و رمضونتون بستنی شوکولاتیییییی!!!

عجیب هوای تابستون کوتاه ی زد بازیو کردمممممم........چرا میره عقربه جلو هی....متنفرم از ته دل من از اول مهر.....میخوام مست شم بکنم خدا رو نگا...اینقد بکشم...که بدم ششارو به....جووووووووووووووووووووونم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ادمو میبره تو اسمونننننناااااااااا...

+ تاريخ شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 3:9 نويسنده سوگند |

نمیدونم  چرا قطار میره.....همیشه واسه گفتن دیر میشه....

سلااااااااااااااام....!وای خدا جونم!نمیدونی چه قد از این سلام دوبارهه خوشحالم.

اخریه می فکرم یه ده سال پیش بود!خدایی نمی دونم از کجا شروع کنم داشه گلم....اول.خیلی خیلی مرسی که حالمو پرسیدینو سر زدین.من که گفتم الان که برم رو www.sogand-rap.blogfa.com میبینم وب به کل از ته فنا شده !یعنی بلگفا بی خیاله دله ما شده!

دیدیم که نه....نه...بازم به مرامه بلگفا.چون واقعا حوصله ی یه وبلاگه دیگه رو نداشتم!یعنی هیچجوره!

ولی از امرو زود زود اپ میکنم.قبول؟

یه مدت که نبودم...واسه من مثه گزشتنه عمر تو یه چشم به هم زدن گذشت.شاهده من ثانیه اس که اشکامو دیده....

الان که بش فک میکنم میبینم انگار که زندگیه ادم مثه یه خوابه که...نمیدونم.من...سعی کردم با ور کنم.زندگی رو میگم.خب.زندگی میتونه قشنگ باشه.مثه حسه خوبه بوی یه گل تو هوایه اول صبح زمستونی....اوف...زمین سفیده سفیده...درختا پوچه پوچ.....ولی تو...یه گل خشگل تو دستت داری.قشنگ اینه.از همین الان بگم. نمیخواد بگی نه و زندگی بد – دنیا گه و از این موج منفیا....خب؟؟چون من خودم اگه بخوام اینجاشو بگم تا یه هفته گوشه اتاقت چپ کردی.

خلاصه ok شده.یعنی ok نه-من می خوام همه چیو بگزرونم.چون دیگه حوصلشو ندارم.میگم لا اقل اگه تو این زندگی  یه بستنی شکلاتی می خورم از اول تا اخرش به این فک نکنم که چه قد کالری داره و باید 40 min بیشتر ورزش کنم که کوفتم بشه!میفهمی منو...؟ یعنی اگه داری درس میخونی به این فک نکن که گوشیت هی زنگ میخوره و رفیقات می خوان باشون بری پارک جمشیدیه وفلان فیلم داره پخش میشه و...هر چی.بخند و به این فک کن که امتحانتو خوب میدی(شک دارم وقتی درس میخونی تواناییه خندیدن و داشته باشی...البت سعیتو کنی بد نی.چون وقتی احساسه خوبی داری درس خوندن جواب میده)و اگه امشب نرفتی بیرون-فردا با دوستات دربندی.

خلاصه این که ...نمیتونم از ته بگم الان که اینو مینویسم هیچ جمله ی خاکستری نمیاد تو ذهنم  و حسه خوبی دارم.نه باور کن اینجوریا نی.ولی نمیخوام بنویسمشون چون نه حاله منو بهتر میکنه-نه تو.بگذریم.راسی....تابستونو حال میکنی باش؟؟می خوام بگم 2 دستی بچسبش!دیگه تابستون کوتاه و...بیا از ثانیه به ثانیش استفاده کن.هه...هر لحظه که میگذره پیشه خودت میگی چرا این زندگی نکبتی تموم نمیشه؟؟فک میکنی بیچاره ای؟بد بختی؟بی خیاله اینا شو داداشه من.بی خیال.ببین مگه ما چه قد زنده ایم که روزاتو اینجوری بدی بره؟؟اخرش پشیمون میشیا؟؟اون وقت با پتکم بزنی تو سرت این روزا بر نمیگرده...هی ...!با توام!

برا من که ای....متوسط...(البت همینجا بلند بگم هیچی زمستونو برفاش نمیشه ها....!)من چون حوصله کلاس و اینا رو ندارم-فقط میرم کلاسه ...یه چی بینه رقصو اروبیک!لوسه نه؟؟وایسا.تنیس خاکی ام میرم. 1روز تو هفته.کلاس زبانو پیچوندم.فک کن من باز برم سره کلاس زبان بشینم!خودم تو خونه میخونم-سوالامم  زنگ میزنم از این استاده میپرسم.بهتره.تابستون...میدونی واقعا احساسه مزخرف بودن بم دست داده بود.خب  وقتی افتاب میزد تازه میخوابیدم.ساعتایه 3 ام تا بیدار میشدم ناهار میخوردم و اینا و بعدم میرفتم تو خونه علافی.tv&tel و...چه میدونم هر چی....از7-8 ام بیرون و مهمونی یا مهمون میومد و....وباره همون بساط.یعنی برنامه عمده این بود.خب همه تقریبا تو تابستون همینن.ولی واقعا من نمیخوام که تابستونمو مفت بدم بره.تو زمستون من شدیدا کم بوده خواب داشتم.خیلی وقتا 3 که از مدرسه میومدم میخوابیدم تا فردا صبحش!ولی الان به خودم گفتم :دختر*اگه ساعتو بزاری که 11-10 بیدار شی که بد نی.خب سخته ولی عادت میکنم.واسه درس خوندن و مطالعه و ارایشگاه و چه میدونم ای کارا واقعا صبح بهتره.یعنی وقته عصرتو نریختی تو جو.خلاصه...oowowowo....چه قد گفتم!این همه روز ننوشته بودم قلنبه شده بود تو دلم!بسه فعلان.ارزو میکنم هر جا هستی خوش باشی و تو هر ثانیه ی این تابستون گرم مثه یه لیوان اب پره یخ حسه عالیی داشته باشی.فعلا.

                                                                 هی کجا؟؟من این همه وقت نبودم یه چی بنویس برام.

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:54 نويسنده سوگند |
سلام......ببین.نمیخواد چیزی بگی....چون من دیگه نمیگم که زود زود میام.......

فقط....من میگم...۱ روز خوب میاد.....که من میام.

حالا......حالم عجیب تو بی خیالیه.....

منو یادتون نره.....

مرسی میشم نظر بدی.

فعلا....یه بغل بوسای بهاری....

عیدتم مبارک.فک کن اینو ۱ ماه پیش گفتم رفیق....

بابای.برام دعا کن خوب باشم.دلم برا همه تنگه....و خودم....

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 13:38 نويسنده سوگند |
سلاااااااام....خدایی کی یادشه دفه اخر من کی اومدم وبم؟؟؟؟؟؟/الانم....فقط بگم که.......حالم بد نیس.و....الان کلاس دارم.باید برم.میام ولی این دفه واقعیه......خب؟؟این شرکتی که مودم رو برامون وصل میکرد گند زده...تا ۱ هفته دیگه نتم حله....دمه همه ی اونایی که اومدن و تبادل لینک خواستنو...همه روو چشام....فقط من نتم وصل شه......فعلا.

من از دسته خودم خستم........

+ تاريخ سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 14:45 نويسنده سوگند |
سلام.فقط میخوام بگم که هستم.بازم میام.همین امروز منتها الان باید برم جایی.

برفو داشتین؟؟؟

سرده ه  ه........جووووووووووووووووووووووووووووون...!

دلم برا همه تنگه!!

فعلنا...

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 16:34 نويسنده سوگند |
سلام.

سلام به هرکی میاد وبم. این نوشتمو قرار نبود بنویسم.

من الان همین الان.

بعده فک میکنم.۲هفته اومدم وبم -گفتم نظرارو چک کنم و برم به بچه ها سر بزنم.....که دیدم....نه.....وبه نوگل عسیسمو فیلتریدن.

واقعا نمیدونم چرا.

خیلی وقتم هست ازش خبر ندارم.

راسی یه چی دیگه.....ایدیم نمیاد بالا.نمیدونم چرا.حالا اگه درس شد که هیشی.

اگرم نه که میگم دیگه بیخی شین.

سایته ارمانم فیلتریدن.

اگه کسی ادرس جدید یا خبر مبری داره...بگه بهم.

ولی همین جا...چون فعلنا ایدیمم مثه خودم میلنگه.

بعدم ابنکه...دلم برا همه تنگیده و شرمنده اگه نمیام سر بزنم.

خلاصه دیگه.کلی حرف دارم ولی نمیدونم چی بگم.

دلم برا همه تنگیده....

۱دنیابوس....

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:24 نويسنده سوگند |

I wish I could finish all the thing I started…                                                                           سلام......احوال رفقای جدید و قدیمی؟؟؟!!!

من که......ببینین .از حالم نمیگم.چون خداااایی نه میدونم خوبه-نه میدونم بده...این یعنی  دیوونگی مممممححححححض!!!قاطی.....!!!!

خلاصه.....امروزو نمیدونم چندمه شهریوره..فک میکنم 27 باشه.ولیییی.....یه روزی که دیگه احتمالا حمتون میدونییین!ععععیده فطره همتون بستنی شکلاتی....!!!

راسی....گفتم شهریور.این یعنی خیلی وقته اپ نکرده بودم.خب.به دو دلیل.اول این که وقت نمیکردم بیام بنویسم و اینا...دوم اینکه دوووووس نداشتم هویزوری برم بلگفا یه شرررری بنویسم بزارم تو بلگم.

البت....من دیگه حتی حرفای کسی که میگه تموم نوشته هام شررررره محضه و باید واس خودم فاتحه بخونم و قبول میکنم...×یعنی بدون هیچ جواب و پسوندی.این زندگی.نوشته ها و بلگ خودمه و هر چی بخوام مینویسم.هرکسی هم هر چی بخواد میتونننهههه بگه...ای یعنی یه زندگی متفاوت....یه برداشت ازاد.

خب.دیگهه......دیگه....20 شهریور تفلدم بود.و شهادت امام علی(ع).ممنون از تموم دوستای خوب.رفیق فاااابااااااااای خودم که گزاشتن ساعت 12 بشه و زودی بزنگن.

نمیدونم چرا اینجا تشکر میکنم.شاید خوشحالم کرده....شایدم میخوام یادم نباشه که قبل اینا...یاده تبریکای چه کسایی...شاید تو خیلی وقته پیش افتادم.همتون دووووس دارم...

دیگه هم....بدبختی.....وای......من تازه 1 هفته رو برا یاداوری ساله سوم . اینا رفتم مدرسه مثلا.حالام که از چهار شنبه باید برم پیش.پیش دانشگاهی.فک کن.......چقد خوشحالم که هنوز دانش اموزم.نمیدونم.شایدم فقط حس الانمو دارم مینویسم.اوووووف.......الان که اینو مینویسم...فقط 3 ساعته که از یه مهمونی مشتتتتیییی اومدم......اولین باری بود که بعد یه مدت زدم زیره هر چی ناراحتی دله.....خیلی خوش گزشت.جای خیلیا خالی بود-ولی به اینم نمیخوام فک کنم.جای شمام خالی.الان که اینو تو دفترم مینویسم-ساعت3 و خورده ای نزدیک چهاره.با این که پاهام کلی درده.نمیخوام بخوابم.نمیدونم چرا.امروز بعده کلی وقت.کله اتاقمو  نگا کردمو دیدم چه قد دووسش دارم و اینو یادم رفته بود.شاید واسه همین.کلی بار تو همین اتاق.ارزو کردم کاش به ارزوام نرسیده بودم.کاش نبودم.من تو همین اتاق...به خیلی چیزا رسیدم و تو این سالا کلی با هم تنها بودیم و بیشتر از همه جای این شهر دووسش دارم.تک تک قاباشو.به اندازه تک تک اشکایی که اینجا ریختم..اندازه تمومه تنهاییا و کله شلوغی دورم....نه.....خیلی بیشتر از اونا دوسش دارم......من شاید خیلی چیزای دیگرم دووس داشتم و یادم رفت.یعنی یادم رفت که تا حالا کلی بار از اون ته ته دلم...بلند داد زدم...:I hate you all…!!!  اره؟؟شاید فرق کردم.ولی...دیوونگی  زده به سرم.

خب....بی خی....اخی...چه قد دلم تنگ شده برا اون حسه قشنگه خرید وسایل مدرسه-واس اول مهر...که همه کلاس اول دارن.امسال هر چی سعی کردم اون جوری باشم بازم نشد.خیلی چیزا دیگه نمیشه.نه...؟؟؟

یه متنی میزارم اون پایین.که خیلی قشنگه.خیلی زیاد.ولی قبل از اون....امیدوارم تابستون خوبی براتون بوده باشه.این اخرای تابستونتون ابنباتی و......مهرتون....داغه داغه داغ...گرماش مثه چراغه داغه باغ-یه دنیا فکرای خوب و مهربونی.کلی خنده های قشنگ و حسای برفی.اینا ارزوهای خوبی.

                اخر یه شب این گریه ها...سوی چشامو میبره..عطره تنت از پیرهنی که جا گزاشتی......میپره.

باید حواسم را جمع کنم که اگر کف خیابان خیس بود به یاد باران نیفتم و حواسم را جمع راه رفتن هایم بکنم .

 

باید تحمل کنم برادری را که بی خود حرف هایی را می زند و من حتی یک کلمه از ان ها را نمی فهمم . شاید گاهی او هم خسته می شود .

 

باید صبرم را بالا ببرم .

 

باید حواسم جمع باشد که تو مرده ای و دیگر نیستی که با من حرف بزنی و بی خود به خودم امید پوچ ندهم .

 

باید دگر متوجه شده باشم که هیچ دوستی ندارم و همه ی ان هایی که بودند چیزی در مایه های شغل کاذب خلاصه می شدند .

 

باید فهمیده باشم که نباید قبول کنم که تو تنها کسی بودی که در همه ی دنیا حرف هایم را می فهمیدی .

 

باید گاهی قبول کنم  حرف های کسی را که می گوید همه ی نوشته هایت مضحک است و باید برای خودت فاتحه بخوانی .

 

باید درک کنم همه ی ان هایی را که از من متنفرند و دوست دارند که هرگز نمی بودم تا جایشان را تنگ نکنم .

 

.....

باز هم رو به اینه می ایستم و تصور می کنم که چند دقیقه پیش تلفن زنگ خورده و ان طرف خط کسی گفته که سرطان خون دارم .

 

به اینه نگاه می کنم و  شش ماهی را که قرار است زندگی کنم را  برنامه ریزی می کنم .

 

....

 

باید حواسم را جمع کنم که به ادم ها زور نگویم .

 

باید مراقب باشم که هواپیما ها سقوط نکند .

 

باید قبول کنم که اتفاقی قرار نیست بیفتد .

 

....

 

خوب که فکر می کنم برنامه ای برای انجام دادن ندارم .

 

خودم را کچل تصور می کنم و می پرسم شیمی درمانی درد هم دارد ؟

 

چه کچل خوش گلی !

 

می خندم و کمی هم اشک انگار .

 

....

 

باید به خودم قول دهم که دیگر تصورات مسخره نکنم .

تو یعنی همه ی اینا رو قبول داری....من هر کاری میکنم نمیتونم با همش کنار بیام.

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 3:24 نويسنده سوگند |

((....دیروز کسی امد و از ذهنه تمامه بچه های کوچه و حتی من ...و حتی تو....و حتمی تمام ادمهای دنیا به یغما برد الفاظ قشنگی را ...دلیلی شد تا حتی امروز هم دلتنگی ها را نفهمی....چه ختم سختی داشت....کسی از من نبود انجا ....تو هم انجا نبودی....که ببینی چه ساده و ارام شکستم و تا ابد برای تو گریه کردم....اما ندیدی......))

---یعنی واقعا تموم شد؟؟!........

بگو برات چی کار کنم....خواهش میکنم....

بهت التماس میکنم...بگو...بگو چی کار میتونم بکنم برات..با این که باهات نیستم, پیشت نیستم ولی به خدا قدر یه دنیا نگرانتم.....هنوزم....هنوزم...میخوام همیشه خوب باشی....بفهم...بفهم....

کسی به جز تو یاره من نیس....گزشتن از تو کاره من نیس....

گزشتن از تو کار من نیس....---

سلام.میدونین....گاهی اوقات...دلم لک میزنه واسه قبلنا....واسه خوش بودنام....واسه بی خیالیام...واسه خندیدنام....واسه خاطره هام....ولی ...ولی اگه اونا نبودن..دله منم تنگ نمیشد,نه؟؟!اشکامم شاید...

فرق کردم...گریه کردن...تو تنهایی...دیگه واسم فرقی نداره......یه هو خیلی چیزا تموم شد....ولی خدا...بازم ممنون...خیلی دوست دارم...بیشتر از همه ....شلوغی دورم....خیلی چیزا...سوژه ی اینه که بیشتر برم تو خاطره هام...

حالم هم خوبه هم بد!فقط....میگن یه کم فرق کردم....اوضاع اعصابم از قبل داغون تره....ولی تو بعضی موردا مهربون تر شدم. و اروم تر. دیگه اونقدا حسش نییسس برم ته ته ته ته قضیه...!خب..ادم یه کوچولو تغییر میکنه دیگه حاجی...!!!خب بی خیال...

همین یه ساعت پیش داشتم به چیزایی که داشتم و از دست دادم فک میکردم.نمیدونم اخرش چی میشه!!

نه که بگی خیلی تریپ ناله ای ها؟؟!!نه...اینجوری نیستم.....ولی خب بی خی....انگار این چن روزا همه چی جور شده که من احساسه بدبختی محض کنم....!!اصلا همه چی هی میره رو اعصابه من!!!خب دیگه...یادتونه قول داده بودم زود اپ کنم...؟؟خب همچی اصلا حس تایپیدن نبود.....!!!

خلاصه...راسی...ماه رمضونتونم عسل.....برنامه ماه عسلم از شبکه 3 ایران که قبل از افطار پخش میشه ببینین.....احسان مجریش خیلی پسره خوبیه-برنامه جالبیه.با این که با روحیه من و علایقم جور نیسا...بازم میبینمش...باحاله.مخصوصا که این ماه رمضون من میخوام همشو روزه بگیرم....!!!دیگه بس که خوبم دیگه...

خب....

فعلا.

+ تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:0 نويسنده سوگند |
وای.....چند روز دیگه... نتیجه یه ازمونی رو میدن که برام خیلی مهمه.....قضیه شرط بندی و ایناااااس...این پست و همین جوری تا اعلامه نتیجه که چند روز دیگس گزاشتمش و بعدشم برش میدارم.....جوننننههههه...من...ترو خدا حاجی....هی تویی که داری اینو میخونی...یه صلوات بفرست...دعا کن من قبول شم....خب؟؟؟!!!!....اگه قبول شما...وای...چی میشه.......خدایی خیلی نامردی اگه دعا نکنی.....

من که جر رفتم بس هرجا رسیدم دعا کردم و نظر و پارچه سبزو...(((میر حسین دوووست دارییم)))...خلاصه دیگه خیلی مهمه دیگه.....

فعلا....اگه قبول شم...تو وب شیرینی میدم....

فعلا تا اپ بعدی که خداکنه خبر قبولیمم باشه...زت زیاد...همتونو  میسپارم دست خدای خوووووووفم....

خدا جون.....حرفامو گوش کن.........

بوس.

+ تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 16:6 نويسنده سوگند
سلام.اپ امروزم کشکه....یعنی وقت پاش نزاشتم که بخوام بنوسم و ...اینا...بازم زود اپ می کنم.

اوضام خیلی بهم ریخته.

((امروز به ابر هایی بنگر که سراسیمه از سویی به سوی دیگر می روند.....

و تو نیز به سویی میروی....به سویی بی سو....))

امروز ۳ تا عکس از زک افرون گزاشتم.که خیلی خوب کار  میکنه.واسه مریم گلم که خیلی دوسش داره.......!Last Day of School for Zac Efron!عکسا جدید نیستنا....ولی خودم خوشم اومد.مریمم که از حال نرفته باشه خیلیه....!!!zac-efron-6.jpgموی تیره بیشتر بهش میاد...!!!Zac Efron Plays Troy I.. Cinema, tv - Reality shows - خب دیگه بسه دیگه....!خیلی زود اپ میکنم. من اما نمی گم خدا حافظ.....

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:12 نويسنده سوگند |

woOoWwOoO بعد یه قرن و اندی سلام.......دیر اپ کردم چون شرمنده مفاسرت بودم و تو مسافرتم که حس نت اومدن نیییییییییییییس...!!!!ولی از همه بکس ممنون که تو این مدت سرررررر زدین.....!!!خب موضوع که زیاده...کلی هم حرف دارم.....ولی با این که دیره....اول یه کوچولو راجع به تموم شدن مدرسه ها بنویسم  رو دلم نمونه!خب...همشو بخونیا!!!  الان که دارم اینو مینویسم.....فقط میتونم بگم که...باورم نمیشه اینقد زود تموم شد.....!!!!ببین من ادمی نیستم که بخوام زیاد به کسی یا چیزی دل ببندم .نه!ولی...خدایی..حالا که واسه اخرین بار.اخرین روز مدرسه.یه نگاه به مدرسه انداختم...دیدیم که همه چیزایی که کلی دوسشون داشتم.کلی باحاشون  حال میکردم.همه خاطره هام.همه روزای خوف و بد مدرسم...چه قد زود تموم شد...البت من عادت کردم به از دست دادن چیزایی که کلی دوسشون دارم.....

خدای من یعنی من واقعا مدرسه رم تموم کردم؟نمی تونم درک کنم که این اخرین ساله مدرسه بودوساله دیگه دارم میرم پیش!یعنی من دبستان و راهنمایی و دبیرستانو رد کردو و 1 اب روش؟؟؟!!!

لحظه ی اخر وقتی دمه در بودم و داشتم میرفتم بیرون.برگشتم.یه نگاه به مدرسه انداختم و تو اون یه نگاه جایی رو دیدیم که نقطه به نقطش واسم خاطره بودو داستان.......

میدونین الان کل خاطره ها و روزام جلو چشمه.......

همه چی خیلی زود تموم میشه قبل از این که بخوای خودت رو اماده کنی.قبل از فرصت خداحافظی.((قصمون به سر رسید...با یه دنیا خاطره....)).....(((امروز دیگر از داشتن و نداشتن گزشته ام...امروز دیگر زمانی است که می توانم بدونه تلاطم زندگی ام را مرور کنم...به راستی ایا این زندگی ارزش ایستادن و تاوان دادن را دارد؟!...روزگاری ان چه را می اندیشیدم درست می پنداشتم و به هر قیمتی برای به دست اوردنش تلاش می کردم...)))خب مدرسه که تمومید.خیلی هم زود.مخصوصا امسال.دلم دار ریش ریش میشه وقتی می بینم که این همه درس خوندم!فکرشو کن...نصفه عمرمون تو مدرسه فنا شد حاجی...

11سال کشکی علاف بودیم تو این مراکز اموزش ادب و اینا.....!!حالا این همه رفتیم مدرسه ...چی شد؟ هیشکی نمی گه1ز 100%دانش اموزایی که دلشون برا سال تحصیلی تنگ میشه...97%  به خاطر رفیقا و و تفریح های خرکیشه؟نه درس ؟نه حالا این همه خرمون کردن....زائوندنمون زیر این کتابا که چی؟

ولی خدایی دلم واسه معلما هم تنگ میشه....(جدی نگیر بیشترش حس ترحمه)کتابامم باید نگه دارم

بلاخره گزروندیم دیگه!!!!ولی از شوخی بگزریم اون روزای نحسشو ندید بگیریم دوران تووووووووووووپی بود!هر روزه هفته از 7 تا 2-3 با یه مشت مثه خودت!من که هیچوقت نخواستم جای معلمامون باشم!!!!روزه اخرم که.........امتحانو که دادیم بعد خداحافظی و تشکرای کشکی از معلما و ÷رسنل مدرسه و بچه ها و عکس و اینا.....که حدودا 2ساعت طولید....با رفقای خودمون که از 18 نفر شاگرد تو کلاسمون 13 نفریم...رفتیم پارک...3-4 ساعتم ونجا و خلاصه...وقتی رسیدم خونه یه راست خوابیدم....ولی ارزششو داشت....با اون پارچه سبزای دوره مچ دستامون و انگشتامون...باز این مامورای محترم ارشاد زیگیل شدن......ولی بازم خیالی نی.....ما تا اخرش همینیم...هر کیم چش نداره ببینه ایشالا بره زیره تریلی!!

خب......

حالا موضوع بعدی.....

من واقعا متا سفم برا این اتفاقای اخیر تو ایرانم...........کاری ندارم به این که انتاخابات درست بوده یا نه.......با این که خودم موسوی رو خیلی می خوام...ولی باید ایو ببینیم که احمدی نژاد به مردم طبقه های پایین و متوسط بیشتر رسید و.....قشر مستضعف جامعه زیادن.

حالا بی خیال اینا...همه چی رو نمیشه گفت....(یا حسین...میر حسین و عشششق اسسسست)

ولی اینایی که الان دیگه  پیشمون نیست....جوونای همین ایرانن....یعنی ما نمیتونیم تو خاک خودمون حرفمونو بزنیم؟؟!!!تو تلوزیونه ایران شورشا رو نشون میده....شیکستن شیشه و اتیش زدن اتوبوسو نشون میده....ولی  کتک خوردناشونو نشون نمیده....خوناشونو نمیزاره.....نالشونوظبط نمیکنه....حرفشونو نمیگه........از جون دادنشون فیلم نمیگره............چون به نفع دولت نیس......بابا به خدا  اینام ماله همین جان......جووونای ایرانن....

من شهید شدن این عزیزانو به همه ی ایران تسلیت می گم.......امیدوارم خونشون  هدر نره.............به امید ایرانی سبز...........خب....از تو یی که همه نوشته هامو خوندی یه دنیا ممنون......فعلا.

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:25 نويسنده سوگند |

سلام.سلام........وای....دلم لک زده واسه تابستون..........ولی بازم به تابستونم که فک میکنم دلم میگیره......!!!

هی یاده 87 میوفتم...!ساله 87!سالی که چه زود گزشت......وای.......من پارسالومیخوام.....بعد وقتی با خیال رفتم 87.یاد 86 بعد85-84-83-82-81-80-دهه ی هفتاد......

میرم تا بچه گی هام که عرو سکای دوستام و مثلا با تفنگ میکشتم...میرم تو اون وقتایی که با نرگس(دختر داییمه-2 سال ازم بزرگتره)تو دریا(شمال)شنا میکردیم و کلی میخندیدیم... یا وقتی با بابام یه گوشه از حیاط 1 گل کاشتم.....وقتی گریه میکردم....چون تازه اومده بودم تو این دنیا....بعد کم کم میام جلو....یهو نیشم باز میشه میخندم ....یاد بچگی ها-دبستان راهنمایی-اول و دوم....دبستان که کوشولو بودیم ولی بد نبود....

راهنمایی ام که اول نوجوونی بود و کلی باحال.خیلی خیلی پر خاطره...روزای قشنگ...حتی اشکاش....و اول و دوم دبیرستان.خدایی دبیرستان یه چیزه دیگه س....من همه ی ان روزها را پشت سر گزاشته ام...

دلم می خواد کل روزا و خاطره هام رو داد بزنم و بگم که چه روزای خوفی داشتم.چه چیزایی رو تجربه کردم.ولی یه هو.......دلم میخواد همش رو فقط برا خودم تو دلم نگه دارم.....

افسانه ی من...

یادمه راهنمایی که بودیم ساله دوم و سوم فیلم بودیم ها.....

خب داستانای خودمو رفیقامو تو پست بعدی میزارم....چون الان اصلن حسسسسسسسسش نی!!!

فقط اومدم بگم رفقا من چون امتحانام شروع شده و کلی هم مهمن خیلی کم میام نت دیگه....تا خرداد....شاید هفته ای 1 بار2 بار....

دلم براتون تنگ میشه 1 دنیا.....

امیدوارم  هرجا هستین خوش باشین....!!!!

منو یادتون نره ها؟؟!!!

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.....

 

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:4 نويسنده سوگند |

سلام سلام.من اما خداحافظی نمی کنم....

خب اول از همه امیدوارم که ساله خوفی رو شروع کرده باشی.و هر سالتون کلی بهتر از قبلی باشه.......

راستش چیز خاصی ندارم که بگم که.......ولی امسالو واقعا امیوارم هم برا من هم برا تویی که داری اینو میخونی خدایی قشنگ باشه!!!اینوو از ته دلم میگم.....

من حالم خوفه.از تو انگار یه کم بهم ریختم.من چرا باید همیشه برا یه چی نگران باشم......من چرا....دلم......یه چی که زیاد به حال و هوای الانمم ربط نداره.2-3 روز پیش رفته بودم اسایشگاه بچه ها......._واسه 1 لحظه حس کردم من لیاقت این همه نعمت خوف و قشنگی که خدا بهم داده رو ندارم.یه کم.شاید اندازهی یه زندگی و نصف فرق کردم.چون خیلی وقت پیشا که رفته بودم اونجا.یه بار :گفتم اخی...طفلیا...!!...حالا دیگر نیشت.حالا دیگر نیست.تو گریه در یادت نیست.من گریه در یادم نیست.من باید...

میدانست که دیگر هیچ خبری نخواهد بود.میدانست که بد جور همه اش را خط خطی کرده است برای همین بود که زیاد صدا کرد.واز هر کدام از ان خط خطی ها برای دل خودش اتش راه انداخت....

گوش کن:

((دیگر دله من برای شب ها نمی سوزد.دله من برای خیلی از جانداران و گریه هم نمی سوزد.و برای اینجا هم نمیسوزد.

دیگر سفت شده ام.                                                                          اینجا ادم سفت به چه دردی می خوره بچه؟!!

دیروز گفتم باشه.از فردا یک جور دیگر هستم.امروز نگفتم باشه.از فردا یک جور دیگر هستم.تو هیچ.....تو هیچ  از دست این جورها کلافه نشده ای؟؟؟

امروز یک ادمی را دیدم که اصلا مثل ادم های دیگر نبود.امروز ادمی را دیدم که مثل ادمهای دیگر موهایش داشت می ریخت.امروز ادمی را دیدم که مثل ادمهای دیگر دماغ و دهن هم داشت.ان ادم بلد نبود مثل ما حرف بزند.من نمی توانستم بفهمم او چه میگوید.او اصلا بد حرف نمیزد.اواصلا تند حرف نمیزد.او از چیز های بد و تند حرف میزد.

ان مادر دیگر حوصله اش سر رفت دلش برای بچه اش هم می سوخت.او را گزاست در خانه اش و خودش را توی کوچه گزاشت. من هنوز با دوستانم میخندم.من هنوز به دوستانم میخندم.من برای خودم نمی توانم بخندم.من دارم خفه میشوم.من باید از پشت دیوار فرار کنم.

-          روز نقاشی بهترین روز دنیاس...ولی حیف که بچه ها بومی برا نقاشی کردن ندارن....

یک پسر بود در کوچه یما که امروز رفت.همه میگویند او یک فرشته بود. از فردا کوچه یما پسر ندارد.یک فرشته دارد......من دارم سعی میکنم برم خیلی جاها....

یکی از موجودای خوب اتاق من امرو مریض شد....من برای او نگرانم.من برای او دعا کردم.من در حالی که نگرانم به چیزهای دیگه هم فکر می کنم...

من حالا خبالن راحت شد.زیرا که من نگران بودم.من حالا خیالم راحنت شد زیرا که من دعا کردم.

من راهی بهتر از این بلد نیستم.....÷س کی می خواهم بنشینم و یک استکات چای راحت بخورم؟؟         من استکان ندارم.من چای را نمی شناسم.

خانه ی او اندازه ی اوست....خانهی من اندازهی من است.من اما خداحافظی نمیکنم....))

خب یه نکته!!:اقایی که اسمت امیر بود و گفته بودی اگه اسم اینجا سوگند-رپ و من رپ رو دوس دارم چرا سال به سال راجع به رپرا مطلب نمیزارم؟؟!گوش کن پسر ببین اولا که اینجا وبه منه و اسمش رو چه بی ربط چه باربط هر چی  دووووس داشته باشم میزارم.توشم هر چی بخوام مینویسم پس plz برا من تعیین تکلیف نکن.

حاجی اره اسمه اینجاsogand-rap هست & منم فوق العاده رپ رو میدوستم ولی دلیل نمیشه که چون رپ رو دوس دارم کل وبم رو پر کنم از عکسای رپکنا .کلی وب هست که کارشون اینه و چپ و راست  عکی میزارن و کلی سایتای بزرگ که اهنگارو.منم هر وقت خبر مهمی شد که لازمه اینجا بگم حنتما مینویسم. افتاد؟؟یا با پتک بزنم بشکونمت قلک؟؟!!

و یه چی دیگه هست که تو کامنتا نظرایی هست که خدایی مناسب جو اینجا نی و من پاکشون نمیکنم.دلیلش این نی که اره باهاشون موافقم .نه.خب نمیشه اینا هی بزارن ومن وزر دارم.بزا هر کی هر شرررررررررررررری میخواد بگه!نظر گزاشتن ازاده اینجا برا هر کی.حالا دیگه بهبه شعور & و شخصیت طرف بستگی داره.

از اینکه هنوزم باهامی کلی ممنون.                                                                                           بهترینا...

                                                                                     من اما نمیگم خدا حافظ.

                                            

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 2:16 نويسنده سوگند |

سلام.

ساله نوی خورشیدی-بهار نو –نوروزوهفت سین نو -1388 هجری خورشیدی.2568 شاهنشاه-3747 زرتشت و 7031 اریایی و.......مهمتر از همه ی اینا 1 ساله جدید از زندگیم......

                                                                               همه ی اینا 1 جا مبارک.فقط بپا قلمبه نشه!!!

میدونم دیره ولی این تبریکه هیچوقت خز نمیشه.اینو از من داشته باش!شاید بودند کسانی که 365 روز قبل سالشونو با ما تحویل کردن و امسال .ماهی کوچولوی خشمله دلم به جای خالی اونا زل زده و مات حسرت و ناله ی ملودی شاده لحظه ی سال تحویله قبل از اون دعای قشنگ هر ساله.

87 انگار 1 سال مهم بود برا من چون خیلی تغییر کردم و به تکراری بودن زندگی.به دلم خندیدم.....

لحظه ی سال تحویل 1 ارزو کردم و از خدا خواستم.دیشب هم یه شهاب تو اسمون دیدم و همون ارزو.

کلی با خدا حرف زدم.یه مدته که رفیق صمیمیم و کسی که حرفام رو میشنوه  با صدای بلند و دستای سرد .فقط خداس.وحالا حس میکنم چه قد ستاره ها بهم نزدیک تر شدن.....

من درد و دل نمیکنم.ولی اینا واقعا حرف دلم بود که گریه میکرد و میگفت.

خیلی تریپ نالس .نه؟؟؟چی کارش کنم دیگه.....تا میاد سراغ این دفتر انگار یاد بدهکاریاش میفته.......یاد ارزوهای رنگیش که حالا چشاش رو خیس میکنه و دلش رو گریون. یاده خاطره های خوف و بدش که کله وجودش رو پره حسرت میکنه.یاده شب و روزایی که گذروند.یا  روزایی که واسش میان.یاده  حرفایی که زد و کارایی که کرد. .یاده خدایی که این قد باهاش بودو به فکر ارزوها و خواسته هاش ولی....

یاده خودش.....

خب بی خی خی.!!!!...!

چه خبرا؟/؟ من که از یه روز قبله سال تحویل رفتم مسافرت و دیروز صبح برگشتم.خوف بود. ته خنده و....کلی هارو دیدم.یه شب دیگه منوه بودم  انجلینا جولی هم پیداش میشد!

خب دیگه چی بگم؟؟؟

راسی یه خبر توپه هات....

احتمالا بعده عید یه اهنگ جدید بعد کلی وقت از راحیل معکوس(رپکن دختر)میاد بیرون.دوست خوفم.(باهاش رفیق شدم.3-4 ماه پیش اهنگاش رو گوش میدادم.و اینجا ازش نوشتم حالا تقریبا رفیقمه!با حاله !نه؟؟؟)که خب خوراک  پارتی و دنس و........ترکونده این کوشولو.(تبلیغات ویژه از سو گند _رپ) با پخش اختصا30.فقط از سوگند رپ!

خب دیگه......حرفی ندارم.

بوس بوس.

+ تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 1:37 نويسنده سوگند |